خیلی وقت نیومدم وب.دلم که میگرفت یه نگاهی میکردم وزود میرفتم.اتفاقات زیادی افتاده.آدمایه زیادی واسه یه مدت
اومدن و رفتن.دیدن ،شنیدن،زخم زدن،از نقطه ضعفام سو استفادهکردن و رفتن.الان خیلی وقت شدم خودم و خدا.هفته ای لااقل سه روز تو خونه جنگ.همش شده قهرو سکوت..دکتر قرص و برام ممنوع کرده.کلیه هام و دارم از دست میدم.همیشه درد میکنن.به خاطره افسردگی رفتم پیش یه دکتر ولی متاسفانه نتونست درست تجویز کنه،یه قطره خوراکی اشتباه واسمتجویز کرد.بهتر که نشدم کلا روانم و داغون کرد.رفتم نوار مغزی گرفتمحوصله شرح
برچسب:
نویسنده: آرمان اکبرینژاد